تبليغاتX
آبی، خاکستری، سیاه

آبی، خاکستری، سیاه

آیز واید شات

کمتر فیلمی‌ را سراغ دارم که داستان فیلم‌اش از عنوان‌اش شروع شود. یعنی طبق عادت مالوف فیلم را که انتخاب می‌کنی، اگر فیلم به جزییات اهمیت داده باشد از تیتراژش به داخل دنیای فیلم پرت می‌شوی. اما در مورد این اثر کوبریک، فیلم از همان تایتل روی جلد دی.وی.دی اش آغاز می‌شود. جدال بی‌پایان‌اش از همان آغاز است که چشمانت به عنوانش می‌افتد EYES WIDE SHUT. عنوان را به فارسی به گونه‌های مخلف ترجمه کرده‌اند. چشمان باز بسته یا چشمان کاملا بسته. هرچه که معنا کنیم باز هم تنافر معنایی واید و شات خودش را نشان‌تان می‌دهد. در طول فیلم هم مرتبا یادتان می‌افتد این چشمان باز بسته را. چشمانی که بسته شد‌ه‌اند یا اتفاقی یا عامدانه یا گاهی چشمانی که باز هستند کامل اما چیزی نمی‌بینند.

داستان فیلم ساده است. اگر وارد دنیای ازدواج شده باشید به کرات اتفاق می‌افتد که به خاطر جرقه‌های کوچک، فکرها یا تصادفات لایه‌های زیرین ناخودآگاه بیرون می‌آید و سر به طغیان می‌کشد آنقدر که گاهی به تمام شدن یک رابطه می‌انجامد نهایتا. اما کاری که فیلم می‌کند مواجهه دادن شما با این واقعیت به نظر ساده است. مواجهه‌ای با چشمان کاملا باز.

شاید خیلی از هم‌جنسان نیکول کیدمن در وبلاگستان با آن جمله‌ای که در همان سکانس گفتگوی اول فیلم بین بیل و آلیس می‌گذرد موافق باشند که گفت: "اگر تنها مردها می‌دانستند" . و این جمله بعد از زیر سوال بردن تئوری تکامل داروین از طرف آلیس بیان می‌شود. من متاسفانه یا خوشبختانه کاملا در این زمینه با آلیس و این نوع نگاه مخالفم و از آن سمت کاملا معتقدم که الگوی داروینی زیربنای عمده رفتارهای ما را تشکیل می‌دهد، گیرم در سطح عمیق ناخودآگاه. اینکه تئوری تکامل باعث شده که مردها در هر سوراخی که می‌بینند فرو کنند و زنها چیزی که نصیب‌شان می‌شود صرفا تعهد و چسبیدن به یک زندگی است - نقل به مضمون از آلیس- به این معنا نیست که زنان توانایی برقراری روابط موازی ندارند یا دلشان از یک نگاه نمی‌جنبد یا به ث.ک.ث بدون عشق دست نمی‌زنند؛ بلکه صرفا به تفاوت ماهوی رفتارها اشاره می‌کند. اگر بیل از تصور رویا - واقعیت؟- رابطه آلیس با افسر نیروی دریایی چنان به خشم می‌آید که دربدر دنبال خالی کردن خود است حتی در آغوش فا.حشه.های خیابانی؛ به خاطر آن است که حس تملک‌اش خدشه‌دار شده است. کسی را که مایملک خودش، مخصوص خودش می‌دانسته اکنون به اشتراک گذاشته شده می‌بیند. همان حسی که جانور نر برای تصاحب ماده از خود نشان می‌دهد. بعد از تصاحبش ممکن است توجه چندانی به او نکند اما نر دیگری را در محدوده خودش راه نمی‌دهد. همان اصل پراکندن هرچه بیشتر ژنهای خودت در طبیعت که داروین می‌گوید و الان تغییر ظاهرش را در زندگی مدرن‌مان می‌بینیم ؛ اما اصل همان است. از آن سمت آلیس چون در رابطه زناشویی است دائم در حال نبرد است. بی‌پایان با فانتزی‌هایش. درحالیکه با یک جنتلمن می‌رقصد در حالیکه در عین مستی است انگشت حلقه‌اش را به چشمانش فرو می‌کند حتی اگر دلش برای حس یک فانتزی تپیده باشد. اما کماکان این اصل داروینیسم حاکم بر اوست که فرمان می‌راند. اصلی که شاید بشر با تعبیر اخلاق از آن به آن مقبولیت می‌دهد.

نقش یونگ و فروید هم در فیلم پررنگ است. رویاها و تفسیرهایش دائما فروید را به خاطرت می‌آورد. اما از آن سو این فلسفه یونگ است که شاید برای توجیه رفتارها به کارمان بیاید. یونگ معتقد است انسان در صورتی به آرامش می‌رسد که در لحظه آن چه ذهنش به آن فرمان می‌دهد را انجام دهد. در غیر این صورت حاصلِ عدم پذیرش رنج ابدی و ندیدن روی آرامش است. و این در تضاد کامل است با همان اصل وفاداری یک رابطه متعهدانه. بیل به زنش خیانت نکرده؛ بیماران اش را به چشم ابژه جنسی نگاه نکرده و این نیازی را که شاید در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنش خانه دارد، مدفون کرده اما به ناگاه با تلنگری همه آن احساسات فروخورده بیرون می‌ریزد. دربدر دنبال خالی کردن خود است. شاید انتقام از خود و مقابله به مثل با آلیس. آن ذهنیت‌اش که حاصل یک تلاش سهمگین بوده یکباره ترک خورده. حالا با "بیل" روبرو هستیم که دربدر دنبال اثبات خودش به خودش است.

فیلم در آغاز در محور یک مکالمه ساده شروع می‌شود. ندیدن زیبایی آلیس. و ناراحتی او از عدم توجه بیل به خودش. اما ما به عنوان بیننده متوجه نگاه نصفه و نیمه بیل از طریق آینه هستیم. می‌بیند اما شاید سرسری و با واسطه. شاید از همانجا است که ذهنیت آلیس شکل می‌گیرد. تصمیم می‌گیرد قدری بازی کند. شاید. در مهمانی به بهانه دستشویی پیش رفیق بیل نمی‌روند - شاید هم تصادف!- اما در کنار بار وقتی از پشت به آلیس داریم نگاه می‌کنیم حرکات عشوه‌گرانه‌اش مشخص است. الکل برای برداشتن مهارهای معمول کمک کننده است اما آلیس به نظر چاشنی‌اش را زیاد کرده. به پیچ و خمهایی که بدنش می‌دهد و Gesture هایش دقت کردید. از اینجا است که وارد بازی می‌شود. دیدن بیل با دو زن جوان ترغیبش می‌کند که به بازی ادامه دهد. به نظر بازی تمام می‌شود. در خانه جلوی‌ آینه در آغوش هم می‌روند اما نگاه آلیس در آینه را یادتان نرود. اما فرداشب دوباره بعد از دود کردن علف - برداشتن مهارها- این نیمه‌خودآگاه است که بازی را دست می‌گیرد. انگشت به نقاط حساس بیل می‌گذارد و رسما نابودش می‌کند. مثل یک رویا می‌ماند. تلفن زنگ می‌زند و مثل اینکه یک باره از دنیای خیال به واقعیت برمی‌گردند. اما رویای اصلی برای بیل تازه شروع شده است. یک بار دیگر در اتاق آن زن خیابانی تا انتهای رویا -انتهای رنگین‌کمان- می‌خواهد برود اما باز زنگ تلفن است که موقتا از رویا خارج‌اش می‌کند. اما این بار گویا سرنوشت این است که رویا زود تمام نشود. باید رفت تا به انتهای رویا. تا مقابله رو در رو با ناخودآگاه.

شاید سکانس مهمانی نقاب‌پوشان سکانس کلیدی فیلم باشد. من تنها سالها بعد بود که با خواندن "داوینچی کد" پی بردم که چنین مراسمی قدمت تاریخی دارد و "هیروس گاموس" نام دارد. به اعتقاد مصریان یا یونانی‌های باستان مرد موجود ناکاملی است و تنها در لحظه نزدیکی و عر.گاصم. است کهاز افکارش رها می‌شود و به کنه حقیقت پی‌ می‌برد.در همان هیروس گاموس است که ناخودآگاه خودش را نشان می‌دهد تمام و عیار. نقابها برای پوشاندن خودآگاه انسانها است. برای خفه کردن والد درون. برای فرار از شرمساری. از مقابله با حقیقت ناخودآگاه که خودش را عریان کرده است. وقتی بیل با فضاحت از مهمانی بیرون رانده می‌شود لباسها را در گاوصندوق مخفی می‌کند . از ترس آلیس ؟ شاید هم از ترس واقعیت ناخودآگاهش که با آن روبرو شده .

اوضاع وخیم می‌شود. بیل دیگر نمی‌تواند آنچه را شاهد بوده فراموش کند. دست به کند و کاو می‌زند. دچار توهم می‌شود. بین رویا و حقیقت دیگر افتراق نمی‌تواند قائل شود. زیگلر به کمک‌اش می‌آید. به عنوان دانای کل. قضیه را برایش شرح می‌دهد. حقیقت روشن می‌شود. اما دیگر چیزی شکسته است. نابود شده است. دیگر برگشت به نقطه ابتدایی ممکن نیست. حرف بیل را یادتان بماند که در جواب آلیس می‌گوید and no dream ever is just a dream . 

شاید فیلم یادآوری کند بهمان که همیشه در انتهای رنگین کمان اوضاع خوبی در انتظارمان نباشد. شاید با سوار شدن بر رنگین کمان به اوج برسیم و لذت را مزه مزه کنیم اما هرکسی نمی‌تواند در اوج زنگین‌کمان بماند. رفتن با رنگین‌کمان تا انتها گاهی تلخ است. تلخ. و یادمان باشد این Confrontationهای صادقانه می‌تواند آنقدر تلخ باشد که به حقیقت‌اش نیرزد. در طول تاریخ بر طبل صداقت کوبیده‌اند همیشه. اما این هم یکی از بازیهایشان بوده احتمالا تا انسان را در رنح بی‌پایانش بیشتر غرق کنند.

شاید یکی باید بردارد یک زمان بنویسد از چند سال بعد بیل و آلیس. چند سال که خوش‌بینانه است. بنویسد از چند ماه بعدشان. بنویسد که در کجای رویای زندگی سیر می‌کنند. بنویسند آن ف.ا.ک‌ آخری که آلیس پیشنهادش را می‌دهد آیا چشمانشان را به حقیقت واقعی باز می‌کند؟ کاملا باز؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 17:0  توسط   | 

برترین‌های دهه


گویا قرار شده در مورد بهترین‌ فیلمهایی که در دهه گذشته دیده‌ایم، بنویسیم. برای من انتخاب همیشه سخت بوده،‌ همیشه. فیلم دیدن یک پروسه عجیب و غریب و یونیکی دارد که با چیز دیگر قابل مقایسه نیست. ممکن است گاهی از یک فیلم نود دقیقه‌ای،‌ یک سکانس تو را با خود درگیر کند. شاید کلیت فیلم درخور نباشد اما به نظرم همان تک سکانس‌ها هم ارزشمند و در جای خود ستودنی هستند. به هر صورت آدم وقتی مجبور به انتخاب یک لیست محدود است،‌ کار سخت‌تر می‌شود. باید در نهانخانه ذهن هی بالا و پایین رفت تا چیزی از قلم نیفتد که متاسفانه همیشه می‌افتد و تنها بعد از دیدن لیست بقیه دوستان است که به خودت نهیب می‌زنی چه حیف که آن فیلم در لیست من نیامده است. به هر صورت انتخاب ناقص من بدین ترتیب خواهد بود:

Amores Perros -1 /کارگردان: الخاندرو گونزالز ایناریتو - 2000

2 - 21 گرم            /کارگردان: الخاندرو گونزال ایناریتو- 2003

3- مرثیه‌ای برای یک رویا Requiem for a dream /کارگردان: دارن آرنوفسکی  2000 (با قدردانی ویژه از The Fountain - سال 2006)

Head-on -4 /کارگردان: فاتح آکین - 2004 (با تشکر ویژه از The edge of heaven - سال 2007)

5- یادگاری Memento  /کارگردان: کریستوفر نولان - 2000 ( با تشکر ویژه از The Dark knight شوالیه تاریکی - 2008)

6- زندگی دیگران The lives of others /کارگردان: فلورین هنکل - 2006

7- در حال و  هوای عشق In the mood for love/ کارگردان: وونگ کار وای - 2000 (با تشکر ویژه از  2046 - سال 2004)

8- The Barabarian Invasion‌ کارگردان: دنیس آرکاند- 2003

9- Lylja 4-ever‌ /کارگردان: لوکاس مودیسون - 2002

10 - پنهان hidden / کارگردان: مایکل هانکه - 2005

11- Heaven‌ /کارگردان: تام تیکور - 2002

12- سه میمون 3monkeys /کارگردان: نوری جیلان - 2008 (با تشکر ویژه از Distant‌ و Climates)

13- Match point /کارگردان:‌وودی آلن - 2005

14- Snatch‌ /کارگردان: گای ریچی - 2000

15- volver /کارگردان: پدرو آلمادوار - 2006 (با تشکر ویژه از  Talk to her سال 2002)

16- Kill Bill Vol. 2  /کارگردان: کوئنتین تارانتینو  - 2004 (با تشکر ویژه از Inglorious Bastards)

17- Bad guy /کارگردان: کیم کی دوک - 2001 (با تشکر ویژه از Bin-jip سال 2004) 

18-  I've Loved you so long /کارگردان: فیلیپ کلوده - 2008

19 - The Burning Plane /کارگردان: گیلرمو آریاگا - 2008

20 - City of God‌ /کارگردان: فرناندو میرالس - 2002

و ......

انتخاب ویژه من در این دهه: Lord of the rings‌ پیتر جکسون به خاطر جاه طلبی و روایت شکوهمند کتاب تالکین با تاکید ویژه بر قسمت سوم The Return Of the king - سال 2003.

ّ


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 11:50  توسط   | 

چانگ‌کینگ اکسپرس

اول در داخل پرانتز باید یک تشکر مبسوط از هرمس بکنم بابت انتخاب این فیلم برای هم‌فیلم‌بینی سوم. چانگ‌کینگ اکسپرس هم از دسته فیلمهایی بود که مدتها در صف مانده بود ولی فرصت دیدن‌اش پیدا نشده بود. این قرارهای هم‌فیلم‌بینی باعث شده که با همه گرفتاری و درس و امتحان و کشیک و صفر کردن گودر،‌ هرطور شده یک وقت دو ساعته خالی کنم و فیلم انتخابی را ببینم. و چه لذتی داشت تماشای فیلم. پرانتز بسته.

وقتی فیلم به میانه می‌رسد به این نتیجه می‌رسم که کاروای، سیزده سال بعد از ساخت این فیلم دست به ساختن مای بلوبری نایتز می‌زند که تکرار بسیار ضعیف‌تری است از همین قصه. شاید اگر چانگ‌کینگ را ندیده باشید، بلویری نایتز در نظرتان جلوه‌گر باشد و حکایتهایش جذاب. اما با دیدن این فیلم نتیجه می‌گیرید که بلوبری نایتز صرفا یک روایت ساده‌تر شده و راحت‌الحلقوم‌تر برای تماشاگر آمریکایی است. سهل‌الوصول و شاید پرزرق و برق‌تر،‌ اما نه درخشان‌تر.

در عظمت فیلم همان بس که تارانتینوی کبیر - که پخش کننده فیلم در آمریکا هم بوده - گفته که موقع دیدن فیلم گریه کرده است. فکر می‌کنید با این اظهار نظر چیز بیشتری می‌توان گفت جز توصیه به دیدن‌اش و شریک شدن در لذت‌ فیلم؟!

وونگ کاروای خودش گفته که فیلم را در موقع بیکاری و بر اساس غریزه ساخته. موقعی که فیلم را نگاه می‌کردم، این تصویر در ذهنم شکل گرفت که احتمالا روزی روزگاری کاروای با شنیدن ترانه‌ء کالیفرنیا دریم‌ین، ایده‌ای در ذهنش پا گرفته که حاصلش شده اپیزود دوم فیلم. و چقدر زیبا است این اپیزود فیلم. 

داستان همان قضیه همیشگی هجوم خاطره است از یک سو و تلاش برای پشت سر گذاشتن‌اش از سوی دیگر. جدال نابرابر و نفس‌گیر آدمی. پذیرفتن آنکه همه چیز حتی رویاها و خاطرات انسان نیز تاریخ مصرف دارد. تاریخ مصرفش که نگذشته باشد؛ سراسر رنج است و اندوه. سراسر یادآوری تلخ است. زندگی در گذشته است و تلاش برای باز کردن زنجیر سنگین خاطره از پا. گریزی نیست از این رسم رنج‌آور روزگار. باید نبرد کرد با خاطرات. گاهی در نبرد با خاطرات پیروز می‌شویم و بقایای خاطره را در صندوقی خالی کرده در بالاترین جای خالی کمد،‌ دور از دسترس، قرار می‌دهیم و گاهی هم این خاطره است که ما را تا مرز نابودی می‌کشاند. تا خود فروپاشی.

مثل شبهای بلوبری، اینجا هم صحبت رفتن و رفتن است و نرسیدن. بوردینگ کارت با مقصد نامعلوم انتهای فیلم شما را معلق نگه می‌دارد. معلق بین واقعیت و خاطره. که آیا داستان آقای 633 با خانم فی خاتمه می‌یابد و جهد عظیم برای فراموشی آغاز می‌شود و یا اینکه فرصتی دوباره برای زیستن در لحظه و چند صباحی خاطره سازی باقی می‌ماند؟ 

خانم فی وونگ - در نقش فی - چنان سرخوشانه نقش‌اش را بازی می‌کند و چنان به اشیا جان می‌دهد که آدم غرق در لذت می‌شود. همان صحنه‌های یک‌نفره در آپارتمان آقای 633 کافی است تا بلند شوم و به احترام آقای وونگ کار وای کلاه نداشته‌ام را از سر بلند کنم. و البته آرزو کنم که سینما همیشه زنده باشد به مدد آدمهایی با چنین ذهنهای درخشان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 2:46  توسط   | 

جوانی بدون جوانی

جوانی بدون جوانی  Youth Without Youth فیلم من نبود. دیده‌اید گاهی اوقات نسبت به چیزی حس منفی دارید،‌ناخودآگاه و بدون برخورد قبلی؟ این قضیه حکایت من بود و جوانی بدون جوانی آقای کاپولا. شاید به همین خاطر بود که قریب به دو سال فیلم در اتاقم خاک می‌خورد و حس تماشایش را نداشتم. یعنی حتی ده سال فیلم نساختن آقای کاپولا هم باعث نشد که انگیزه دیدنش را پیدا کنم. بگذریم.

من فکر می‌کنم این فیلم دقیقا مصداق سینمای شخصی است. یعنی شما یک سابقه عظیم فیلمسازی دارید و هرآنچه از شهرت و پول و اعتبار است کسب کرده‌اید، حال برای ارضای آن گوشه‌های پنهان ذهنتان، تمایلات فردی‌تان و دغدغه‌های عرفانی‌تان دست به آفرینش می‌زنید. بابت مقبولیت و عدم مقبولیت‌اش هم دغدغه‌ای ندارید. طبعا دستتان باز ِ‌باز است برای خلق کردن.

شاید گوشه‌ای از مشکل فیلم برگردد به اقتباس آن. رمانهایی از این دست برای به تصویر کشیده شدن بسیار دشوارند. خواندم که فیلم در ادیت اول 3 ساعت بوده است و نسخه نهایی تقریبا یک ساعت کوتاه‌تر شده. همین قضیه دشواری کار را نشان می‌دهد. یک رمان اینچنینی، که بُعد زمان ندارد اساسا، به تصویر کشیدن‌اش جهدی بس عظیم می‌خواهد. شاید تشتت فیلم و کش‌دار بودن بعضی سکانس‌ها را بشود به این وسیله توجیه کرد.

شاید گوشه دیگری از مشکل هم برگردد به شناخت من از کاپولا. کاپولا برای من راوی داستانهای اینچنینی نبوده است. توقع من از کاپولا همان تریلوژی پدرخوانده است. اینک آخر الزمان است. با همه آن عظمت‌اش. یک جوری این تصویر با قاب ذهنی من جور درنمی‌آید. من اگر بخواهم فیلمی ببینم در ارتباط با زمان و جاودانگی و  خودآگاهی (Consciousness) و ترجیح می‌دهم به تماشای دوباره و سه‌باره  فیلم آرنوفسکی بنشینم ،  The Fountain، که زیباتر و همگون‌تر و بدون تشتت داستان را برایمان گفته است. داستان فیلم برای من یادآور آن حکایت عرفان هندی – اگر اشتباه نکنم – است که پیر طریقتی همراه جوانی شد. بعد از قدری راه، پیر خسته شد و طلب آب کرد. زیر سایه درختی نشست و جوان به دنبال آب رفت. بعد در میان علفزار صدایی زنی شنید. رهسپار شد به دنبال زن. بعد با زن ازدواج کرد. بچه دار شد. وقتی به یاد پیرمرد افتاد و برگشت در حالیکه پیر شده بود، و شرمنده از تاخیرش. پیرمرد را زیر همان درخت یافت. و پیرمرد به او گفت که چند لحظه‌ای بیش برایش نگذشته است.

فیلم  به همین عنصر وجود اشاره می‌کند. وجودی که هرکس به گونه‌ای دریافتش می‌کند. فارغ از همه قوانین و فرضیات بشری. فارغ از بُعد زمان. شاید واقعیت آن چیزی نباشد که در اطراف ما است. لایه‌های حقیقت متنوع هستند. همه چیز برمی‌گردد به نگاه ما به دنیا. در سکانس آخر فیلم دومینیک در کافه محبوبش و در میان دوستانش حکایتی از یک امپراتوری را می‌گوید که پروانه شده بود. و آخر نمی‌دانست که این امپراتور است که پروانه شده یا پروانه‌ای بوده که تبدیل به امپراتور شده است. این داستان اشاره دارد به فیلسوف بزرگ چینی چوانگ‌تسی (Zhangzi)  که خواب پروانه شدن دیده بود. موقع بیدار شدن نمی‌دانست که او پروانه بوده است که خواب  می‌دیده یا خودش بوده که خواب پروانه شدن می‌دیده است. در واقع همین ایده و مسائل مربوط به فلسفه ذهن و فلسفه زبان، بنیان بودیسم چین را تشکیل  می‌دهد که تحت عنوان Zen هم شناخته می‌شود. بگذریم. کل داستان فیلم نقبی است به همین عرفان موجود در فلسفه بودیسم و لایه‌های مختلف تناسخ و زندگی در زندگی.

بازی تیم راث در نقش دومینیک ستودنی است و از موسیقی زیبای اوسوالدو گولیخوف هم نباید گذشت. اما شاید بهترین اختتامیه برای این نوشته سخن راجر ایبرت در مورد فیلم باشد که می‌گوید:‌ "این فیلم نشان می‌دهد که کاپولا فیلم ساختن را هنوز بلد است، اما نشان نمی‌دهد که انتخاب صحیح پروژه برای فیلمش را هنوز بلد باشد".

 

*‌ از سری هم‌فیلم‌بینی‌ها - قسمت دوم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:35  توسط   | 

شبهای بلوبری من

هم فیلم‌بینی فکر خوبی است. اساسا هر اثری بعد از خلقش بارها متولد می‌شود. در چشم بینندگانش. هربار کامل‌تر می‌شود و دلپذیرتر. جلا می‌خورد حسابی.

قرعه آغاز به My Blueberry Nights افتاده است. آشنایی من با وونگ کار وای با این د ٍ مود فور لاو شروع شد. با 2046 رابطه‌مان نزدیکتر شد و در شبهای بلوبری دیگر حسابی آشنا شده بودیم. برای من فیلمهایی که دوستشان دارم به دو دسته تقسیم می‌شوند. فیلمهایی که حدیث نفس هستند و آنهایی که نیستند. اصولا همین حدیث نفس بودن یک جذابیت پیدا و پنهانی با خود دارد که به خودی خود خواستنی‌اش می‌کند.

اینجا هم وونگ کار وای می‌نشیند کنار تا شما شاهد حدیث نفس باشید. حدیث رفتن ها و نرسیدن‌ها. نقطه تلاقی شخصیتها کافه کلید -Klyuch‌ به روسی می‌شود کلید- است. همه داستانها در کلیدهایی‌ جمع‌ شده است که در شیشه‌ای حبس شده‌اند. گویا منتظرند تا روزی، اتفاقی، باعث شود داستان‌شان گفته شود. و گفته می‌شود داستانها. حکایت عشقهای بی‌سرانجام. عشقهای نافرجام. ندامت. این همنشین همیشگی عشق.

و چقدر خوب انتخاب کرده است بازیگرانش را آقای کار وای. شاید اگر انتخاب بازیگران این قدر خوب نبود، فیلم تبدیل می‌شد به یک فیلم معمولی. فیلمی که می‌بینی و دفعتا فراموش می‌کنی. اما درخشش بازیگران به خصوص از نظر من راشل وایز فیلم را نگه داشته است.

شاید علاقه وونگ کار وای به المانهای ثابت فیلمهایش -قطار در حال حرکت با چراغ روشن در دل شب- نشان از روند بدون سکون زندگی و عشق باشد. هیچ چیز جایی تمام نمی‌شود. درست جایی که به نظر می‌آید تکلیف قضیه معلوم شده و به سرانجام رسیده است در واقع شروعی مجدد آغاز شده است. رفتن و رفتن بی‌پایان.

شاید یکی باید بردارد یک روزی از سرنوشت همه این آدمهایی بنویسد که جایی در زندگی‌مان همراهشان شدیم و نیمه‌کاره رهاشان کرده‌ایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:35  توسط   |